قبل از اینکه قبول بشم اینجا شده بود محل غر های من نسبت به خانواده ام به خصوص مامانم دروغ چرا ؟همون موقع هم میدونستم تمام غر های مامانم برای من اینه که به جایی که حقم بود از اول برسم ولی خب ذهنم حسابی درگیر میشد و نسبت بهش خشمگین بودم اون زمان بعد ها درکش کردم و خوشحال از تمام کارایی که کرد برام الان تو روزایی که باید کنارش نیستم ،با سرطان زندگی کرد ،جراحی شد و الان باید رادیو تراپی بشه باعث شد جایی رو بزنم که الان پیشش نباشم ،به جای اینکه پیشش باشم تو
برچسب:
نویسنده: حمید احمدی
جدا قصدم از این نوشته بی هدف بوده از اولم و قصد نداشتم چیزی بگم جدا توف به بی پولی ،تف در زندگی در یک خانواده ی متوسط و منت هر چیزی رو روی سرت میذارن و توف بر صداقت ... کلا صداقت دیگه برای من مرده ،دو رویی یا همون سیاست از این به بعد جایگزین میشن و من سعی در پنهان کردن کارام دارم ... من عمیقا اشتباه کردم بخش بزرگی از زندگیم رو با خانواده ام صادق بودم و وقت زیادی رو صرفشون کردم که تهش بگن اها ،لابد فلانی حق داشت بهت بگه زشت ! من شاید زشت باشم اما خب واقعا
برچسب:
نویسنده: حمید احمدی
صرفا از این به بعد فقط میخوام بنویسم خسته ام ولی خوابم نمیبره ،تمرکزم رو از دست دادم برای ادامه ی زندگی ... سه هفته ی دیگه یه آزمون سرنوشت ساز دارم و میزان خوندنش برام به حداقل ممکن رسیده ،امتحانای دانشگاه زیادی باقی مونده و من گند زدم ... از این به بعد تمرکزم رو میذارم رو خودم و اینجا خودم رو خالی میکنم و بعدش ادامه ی زندگی ... الان اونجای زندگیم که نمیدونم از خودم چی میخوام و کجای کارم ،فقط میدونم کلی درس دارم که باید به سرانجام برسه و ذهن آشفته ی من
برچسب:
نویسنده: حمید احمدی
اینقدر خسته ام که حتی نرسیدم کامنتایی که گذاشتن رو بخونم حتی دلم میخواد از سر ذوق برم وبلاگی که برای او نوشته بودم رو باز کنم و از هیجان و احساسی که تمام قلبمو وا میکرد بگم ولی وا مونده که نمیاد ... جدا دلم میخواست الان به جای این درسا که اتفاقا دوستشم دارم کمی هیجانات دیگه رو هم امتحان کنم ... ولی تا ابد من و تنهایی و کتاب ،انگار قسمت من از اول همین بوده از عشق و احساس ناامیدم ...
برچسب:
نویسنده: حمید احمدی
همون بهتر که از هیچکی خوشم نیاد ،تا میخواد خوشم بیاد گند میخوره به باورام و تصوراتم!
برچسب:
نویسنده: حمید احمدی
برچسب:
نویسنده: حمید احمدی
برچسب:
نویسنده: حمید احمدی